تبلیغات
روستای معلم كلا دیار سرداران، پهلوانان و نام آوران(مارمه کلای بابل) - مطالب بهمن 1394
روستای معلم كلا دیار سرداران، پهلوانان و نام آوران(مارمه کلای بابل)
به کانال فرهیختگان معلم کلا بپیوندید و آن را به اقوام و دوستان خود معرفی کنید moallemkela@
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


با سلام!
این وبلاگ به توصیه و تشویق بسیاری از معلم كلایی های فرهنگ دوست طراحی گردیده و امیداست كه ادامه كار با راهنمایی ها و كمك های عزیزان امكان پذیر گردد تا بتوانیم در تعالی فرهنگ غنی روستا و انعكاس آن در دهكده جهانی قدمی هر چند كوچك بر داریم.
روستای معلم كلا در جنوب شهر بابل ( جاده قدیم بابل – آمل) واقع شده است دارای ۳۵۰۰۰۰مترمربع مساحت است و از سمت شمال به روستای قمی کلا راه آسفالته دارد و درسمت جنوب دشت وسیع و وصل به روستای میر کلا می باشد ودرسمت شرق راه مال رو به روستای گلچوب و راه آسفالت به روستای درزی کلا دارد ودرسمت غرب به روستای كلاگرسرا و رود خانه ی كلارود و با جاده آسفالته به روستای شوبکلا ارتباط دارد. البته بیشتر رفت و آمدها از مسیر شمالی برقرار است.
فاصله روستا تا مرکز شهرستان بابل ۱۵کیلومتر است و در روزهای سه شنبه در كنار گلزار شهدا بازار هفتگی برقرار است به نام سه شنبه بازار و تعدادی از زنان پرتلاش این روستا محصولات زراعی خود از قبیل سبزیجات، سیفی جات و ... را در این بازار محلی به فروش می رسانند...

هشدار: انتشار و چاپ هرگونه اطلاعات از این وبلاگ به نام خود و بدون اجازه از مدیر آن و بدون درج نام و نام خانوادگی مدیر و نام وبلاگ شرعا حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.

مدیر وبلاگ :حسین عزیزپور معلم




نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها : میلاد باسعادت حضرت زینب(س)،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 25 بهمن 1394













نوع مطلب : اخبار روستا و منطقه، 
برچسب ها : حامیان دکتر معلم،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 18 بهمن 1394

چلیکته کا

از بازی های رایج در گذشته در بین نوجوانان روستا چلیکته کا بود این بازی به دو نفر نیاز داشت دو چوب، یکی بزرگ - در حد یک دسته تبر-  به عنوان مار یا مادر و دومی کوچک و باریک یا همان کته در حدود یک وجب و دو سر تیز بوده تا به راحتی با چوب بزرگ بتوان به آن ضربه زد و بر اثر ضربه ارتفاع بگیرد و مجدد با آن مار به کته ضربه زده تا در دورترین نقطه پرتاب گردد. طرف مقابل با چوب مادری که در دست داشت به طرف آن چلی کته پرت می کرد تا به آن بخورد اگر اصابت نمی کرد بازنده می باید از فاصله مادر تا کته را سواری می داد.

اگر به نشانه برخورد می کرد بازی ادامه می یافت بدین صورت که با در دست داشتن یک طرف چوب ماره ضربه ای محکم به چلیکته می زد و این کار مرتب تکرار می شد و بازنده به برنده سواری می داد.

اگر کسی ضربه را اشتباهی به زمین می زد و یا چلیکه روی هوا رفته را نمی توانست بزند و بر روی زمین می افتد فرد بازنده بود.

فاصله های پرتاب شده دو نفر متراژ می شد و چلیکته هر کدام که بیشترین مسافت را طی می کرد، برنده می شد. افراد بازنده به برندگان سواری می دادند.

در روستای معلم کلا در سال های نچندان دور این بازی رونق زیادی داشت این بازی کمی خطر ناک هم است که در مواردی این چلیکته به سر و چشم بچه ها اصابت کرده و موجب نابینایی گردید.

کا: بازی

این بازی در دیگر مناطق مازندران هم:

چلیك ماركا :http://www.beytoote.com

بازیكنان به دو گروه تقسیم می شوند. برای بازی دو تكه چوب یا چلیك و چوب بزرگ یا ماركا نیاز دارند. ابتدا گروه اول، چوب كوچك را روی گودالی قرار می دهند سپس با چوب بزرگ به زیر چوب كوچك می زنند و آن را به طرف بالا پرت می كنند . چوب هر یك از بازیكنان كه مسافت بیشتری را طی كند، آن گروه برنده می شود افراد بازنده باید به برندگان سواری بدهند.    


یاد آوری: جزییات دقیق قوانین این بازی را فراموش نموده ام دوستان اگر از نحوه بازی اطلاعی دارند راهنمایی های خود را دریغ نکنند.






نوع مطلب : آداب و رسوم مردم روستا، 
برچسب ها : چلیکته کا،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 17 بهمن 1394

هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده

این گزارش درباره دو دلداده به نام هادی و ربابه و آهنگ معروف «ربابه جان» است؛ داستان این دو دلداده در روستای شیاده بندپی اتفاق افتاده است.

سایت بندپی ربابه جان ؛ از معدود ملودی های مازندرانی است که حالا ملی شده است و خوانندگان امروز ایران، با تنظیم های مختلف، می خوانندش.

                            

 این آهنگ و ملودی دیگر مرزهای مازندران و گلستان را درنوردیده و از آن زمان که بانو عصمت باقرپور (دلکش) آن را خواند تا خوانندگان بعدی؛ از ابوالحسن خوشرو گرفته تا گلوریا روحانی و نوآمدگانی چون ابی ابراهیمی و حامد پهلان و حالا معروف تر شده است و ورد زبان همه.

صحبت از «ربابه جان» است؛ ترانه نام‌آشنای مازندرانی که بسیاری آن را خوانده اند و می خوانند و بی کلام آن نیز با سازها و رنگ آمیزی های مختلف اجرا شده است.

اما ربابه کیست؟ شخصیتی خیالی در ذهن شاعر یا مردم عامی که سرایندگان گمنام شعرهای فولکوریک اند و یا شخصیتی حقیقی در قلب و روح مردم؟

هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده هادی و ربابه هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده

دو دلداده در آغوش طبیعت شیاده

برخلاف برخی شخصیت‌های ذهنی و خیالی در شعرها و داستان‌ها که بیشتر صورت اسطوره‌ای دارند، «ربابه» شخصی حقیقی است در زندگی سید هادی، شاعر گمنام اهل بابل.

ربابه ساکن روستای شیاده در بندپی غربی بابل بود. سید هادی و ربابه دلداده یکدیگر بودند؛ بسان عشاق معروفی چون لیلی و مجنون، وامق و عذرا، ویس و رامین، فرهاد و شیرین، طالب و زهره و بسیاری از دلداده های ادبیات ما که به وصال هم نرسیدند.

هادی و ربابه ، حکایت همان ماجرای همیشگی عشق فقیر و غنی است، با این تفاوت که هادی این بخت را داشت که سرنوشت دیگری برایش رقم بخورد و به وصال محبوبش برسد، هرچند که مرگ زودهنگام این مجنون شیادهی ، مانع از این شد که او سال‌های درازی کنار لیلی اش باشد.

هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده هادی و ربابه هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده

روستای شیاده در دهستان خوشرودپی بندپی غربی شهرستان بابل قرار دارد. روستایی کـه جمعـیت آن مـجموعا ۹۰۰ نـفـر و حدود ۲۱۰ خانوار اسـت.

شـیاده از شـمال بـه روستای کامی کلا از جنوب به سنگ چال، از شرق به روستای دیوا و از غرب به وسطی کلا منتهی می شود. شغل بیشتر مردم شیاده کشاورزی و دامداری است و در میان شاخه های مختلف کشاورزی، پرورش زنبور عسل در این منطقه رواج فراوانی دارد.

هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده هادی و ربابه هادی و ربابه ؛ منظومه ای عاشقانه در روستای شیاده

جنگل های حاشیه ی زیبای روستای شیاده که زیبایی چشمگـیری دارند، مکان مناسبی برای تفریح و استراحت گردشگران است. از مکان های جذاب و دیدنی روستا، سد شیاده است.

سقاخانه ابوالفضل العباس (ع) در مرکز روستا و دو سقانفار قدیمی و کهن از جمله اماکن مذهبی روستای شیاده هستند که بنا به گفته مطلعان، قدمت سقاخانه ۱۰۰سال و تاریخ بنای سقانفارها ۱۵۰ سال تخمین زده می شود.

شیاده پیشترها جمعیتی بیشتر و مرکزیت داشت. در سرشماری سال ۱۳۲۵ جمعیتی برابر با دوهزار و ۵۶۱ نفر داشت و نزدیک‌ترین راه دسترسی به جاده شاه‌عباسی (منگل) بود.  فرآورده‌های لنبی و صنایع دستی روستاهای اطراف در شیاده فروخته می‌شد و این دهکده ۲۱ طایفه و همچنین سادات بسیاری داشت.

عشق ۱۲ ساله

سید هادی موسوی، کارگرزاده‌ای با هشت برادر و یک خواهر بود. او با احسان، غفار، محمد، جواد، رزاق، حبیب، شاه رضا و آسیه روزگار می‌گذراند که عاشق دردانه ی حسن فغانی، یعنی ربابه شد. حسن خان که از مال و مکنت برخوردار بود، مانع از ازدواج ربابه با سید هادی شد.

ربابه فغانی و هادی موسوی ۱۲ سال در سودای عشق یکدیگر بودند و هادی در این مدت شاعر شد و برای ربابه شعرها سرود، تا اینکه خواهر سید هادی به همسری حاجی داداشقلی رسولیان از خیران و مالکان منطقه درآمد و به عنوان سومین همسر او راهی خانه بخت شد. حاجی داداشقلی واسطه شد و ربابه و سید هادی به عقد هم درآمدند.

۱۲ سال انتظار برای رسیدن به مراد دل، زمان سختی برای ربابه و سید هادی بود اما دست ناخوش روزگار، سید هادی را خیلی زود از ربابه گرفت.

سید هادی دوازده سال عشق ورزید ولی تنها هشت سال با محبوبش زندگی کرد. او پس از این هشت سال زندگی با ربابه، در سال ۱۳۱۴ بر اثر حادثه‌ای در جنگل درگذشت.

           

ربابه اشعاری که هادی برایش سروده بود را به دخترش آموخت و خودش چهل سال بعد از مرگ هادی در سال ۱۳۵۳، دار فانی را وداع گفت.

قبر این دو دلداده معروف منطقه در آرامگاه عمومی شیاده در نزدیکی یکدیگر قرار دارد.

هادی و ربابه چهار فرزند به نام‌های گت‌داش، عموگل، سید سلطان و علویه داشتند. گت‌داش و عمو گل چند سال قبل فوت کردند. علویه هم فوت کرده و دختری به اسم فاطمه دارد.

منزل پدری ربابه هم چنان در روستای شیاده بندپی غربی پابرجاست و بنای آن در حال حاضر در دست مرمت است.

خانه با قاعده مستطیل شکل است و سبک و معماری سنتی دارد که در یک باغ با چند درخت محصور شده است. استخوان بندی بنا از سنگ، کاهگل و چوب است.

دالان ورودی، کرسی های به نسبت بلند و چندین پله، اتاق های تو در تو که با دری کوچک به یکدیگر راه دارند، شیب دار بودن بام، در و پنجره های چوبی قدیمی، داشتن بام و ایوان و فضاهای خالی متعدد و ستون های چوبی مهم ترین ویژگی های خانه پدر ربابه است.

                   

این خانه با ویژگی های معماری و نیز وجه تسمیه ای که دارد می تواند بعد از خریداری از مالکانش، به ثبت ملی برسد و به عنوان مکانی گردشگری معرفی شود.

 باید در نظر گرفت شیاده با استعدادها و قابلیت هایی چون سد، آبندان، سقاتالارها، جنگل، هوای مطبوع، چشم اندازهای بدیع و اینک خانه پدری ربابه جان به عنوان یک بسته و پکیج گردشگری می تواند مطرح شود.

ملودی ربابه جان

لطف الله مبشری در برگی از کتاب «آهنگ های محلی» که دی ماه ۱۳۲۳ منتشر شد، چنین آورده:

«ربابه ترانه ای ست که در صفحات مازندران و گرگان خوانده می شود و این طور به نظر می آید که از مازندران به گرگان رفته باشد. اشعار مخصوصی هم ندارد و برای خواندن یک دوبیتی باید دوبار آهنگ را تکرار کرد».

مبشری در ادامه یکی از دوبیتی های محلی مازندران را به عنوان شاهد مثال آورده است:

                       

ته وسه بیمه بیمار و خسه ای ربابه جان، ای ربابه

ته وسه هدامه ریحان دسه ای ربابه جان، ای ربابه

اون گدر ته مار تره گهواره وسه ای ربابه جان، ای ربابه

عقد من و تره خدا دوسه ای ربابه جان، ای ربابه

اما شعر آهنگ ربابه جان که سال ها پیش توسط عصمت باقرپور (دلکش) -هنرمند بابلی- اجرا شد و بعدها تنانی دیگر آن را با رنگ آمیزی های متفاوت، بازخوانی کردند، این گونه است:

 تره بتمه نپوش ململ جمه آی ربابه جان ته بلاره

تره بتمه نشو کوهی خانه آی ربابه جان ته بلاره

کوهی شونه کوه و ته ره نورنه  آی ربابه جان ته بلاره

ته چشم سرمه

ته نکن برمه

آی ربابه جان ته بلاره

کیجاجان ته گره، ته مارِ گره، آی ربابه جان ته بلاره

ته اسپه دلِ سرِ خال گره آی ربابه جان ته بلاره

ته اسپه دلِ سر وه سنگ مرمر آی ربابه جان ته بلاره

ته چشم سرمه

ته نکن برمه

آی ربابه جان ته بلاره

چند پرسش

۱- ارتباط عشق و دلدادگی هادی و ربابه (ربابه فغانی و هادی موسوی) که به حدود ۱۰۰ سال پیش مربوط است،  با این ترانه و ملودی چیست و آیا آهنگ معروف ربابه جان تحت تاثیر عشق هادی و ربابه ساخته شده است یا ارتباطی با آن ندارد و دو چیز مجزاست؟

۲- چه کسی این ملودی را ساخته است؟ آهنگساز مشخصی دارد یا فولکوریک است؟

۳- چرا در ترانه های موجود آهنگ ربابه جان که فولکلوریک است، اشاره ای به این عشق ۱۲ ساله نشده است؟

منبع: سایت بندپی





نوع مطلب : چهره های ماندگار، 
برچسب ها : ربابه،
لینک های مرتبط : سایت بندپی،
          
چهارشنبه 14 بهمن 1394

مش ج چند روز درمیان به جنگل بندپی می رفت و هیزم به خانه می آورد هیزم ها را داخل کوره زغال می ریخت و زغال تولید می کرد این زغال ها را هم به شهر می برد برای فروش و هم برای پاییز و زمستان برای گرم کردن کرسی و خانه استفاده می کرد. مشدی در یکی از روزهای فصل پاییز صبح زود اسب را برداشت و سوارش شد تا به جنگل برود در مسیر راه چند درخت اناری بود هر وقت به آن مکان می رسید از همان بالای اسب انارها را می چید و داخل جیب می ریخت و آن را پر می کرد. او از اسب پیاده می شد تا راحت تر آنها را بخورد.

                                 

 افسار اسب را زیر بغل گذاشت و دو دستی انارها را دانه می کرد و می خورد حرص در خوردن این انارهای سرخ و خوشمزه اجازه نمی داد که حتی یکی از آنها را به خانه ببرد. دو دستس در دهانش بود هی بخور کی نخور؟

چند جوان شیطون که در مسیر راه در باغی نشسته بودند متوجه او می شوند و تصمیم می گیرند سربه سرش بگذارند و اذیتش کنند. یکی از آنها که از همه شیطون تر بود و فرزتر، از پشت اسب حرکت کرد و به آرامی دهنه افسار اسب را از سر اسب بیرون آورد و یال اسب را گرفت و اسب را به داخل آن باغ برد. بقیه دوستان از داخل درختان مشدی را دور زدند و از فاصله دور تر وارد مسیر می شدند و یکی یکی از رو به رو به فاصله چند دقیقه به او می رسیدند و هی سلام می کردند و به او می گفتند مشدی اسبت کو؟

و او با همان دهان پر از انار جواب سلام را می داد و می گفت پشت سرم دارد می آید. او این جمله را برای همه آنان تکرار می کرد. تا اینکه تمام آن انارها را نوش جان کرد و از پیاده روی خسته شد می خواست سوار بر اسبش شود تا رویش را برگرداند؛ اسبی درکار نبود هرچه دور و اطراف را نگاه کرد اسبی ندید. افسار بود در دستش و دیگر هیچ.

ساعتی را به به عقب برگشت تا اسب را بیابد و آن اسب را داخل باغی پیدا کرد.





نوع مطلب : خاطرات تلخ و شیرین، 
برچسب ها : شیطنت های جوانان در سال های دور،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 13 بهمن 1394




نوع مطلب : مناسبت ها، 
برچسب ها : دهه فجر مبارک باد،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 12 بهمن 1394


خاطره ای از زندگی حاج آقاعلی عزیززاده آرایی دامدار بزرگ و بزرگ خاندان عزیززاده آرایی

این خاطره از زبان کسی است که خودش در آن حضور داشته و یکی دونفر دیگر هنوز در قید حیاتند:

حاج آقاعلی عزیززاده  از دامداران بزرگ روستا بود این خانواده و خانواده های عابدی آرایی مهاجرند و از ییلاق آری و اسب خنی می باشند دامداران در مازندران زندگی عشایری دارند و ییلاق و قشلاق می کنند. در اوایل بهار به کوه و ییلاق خود کوچ می کنند و اواخر تابستان به روستای معلم کلا برمی گردند.

ایشان با زنده یاد سید حاج آقا اوصیاء باجناق بود و زمین حاج آقا معروف به «آقای جر» را قرق می کرد دور تا دور آن را پرچین می کرد و جو می کاشت تا گوسفندان در آن چراکنند. این زمین در پایین دست زمین زنده یاد کربلایی سید محسن محسنی بود حالا از روی چه اساسی بود نمی دانیم به احتمال عواملی موجب ناراحتی این مرحوم، شده بود حالا ممکن است گوسفندان وارد زمینش می شدند و محصولاتش را آسیب می زدند یا هر عامل دیگر، خدا می داند!

ما چند نفر عامل اختلاف در روستا بودیم در میان مردم دعوا و اختلاف می انداختیم و از دور تماشا می کردیم و می خندیدیم و لذت می بردیم. چندین بار ح و ن و م و ع پنج شش نفری نیمه های شب می رفتیم و با تبر و داز قرق جر آقا را می شکستیم و تمام پرچین ها را خراب می کردیم. دیگه حاج آقا علی به تنگ آمده بود چند شب کشیک نشست و کمین کرد؛ ما غافل بودیم. تا شروع کردیم به خراب کردن حاجی از کمینگاه بیرون آمد و نور چراغ قوه را زد توی چشمانمان و ما را شناخت و با داز دنبالمان کرد تا اینکه ما را بگیرد. او از صبح تا شب به همراه گوسفندان بود و خسته  و ما هم جوان و زرنگ بودیم هر کدام به یک طرفی دویدیم و فرار کردیم و برگشتیم به خانه.

او چندتایی از ماها را شناخت صبح به نزد حاج سیدآقا اوصیاء رفت و شاکی شد و حاج سید آقا، کدخدا را خواست و جریان را جویا شد کدخدای آن زمان مرحوم زنده یاد پهلوان مش مصیب میرزاده بود مش مصیب ماها را خواست و حسابی توبیخمان کرد و از ما تعهد گرفت که به مردم اذیت و آزار نرسانیم به خصوص به باجناق حاج سیدآقا.

                                           

حاج سیدآقا به شدت از او حمایت می کرد و سارقان منطقه جرأت نمی کردند به گوسفندان او تعرض کنند. یکی از صفات بارز مرحوم سیدحاج آقا پاک چشمی بود چشمش به ناموس دیگران نبود و کسانی که چنین صفات زشت را با خود داشتند به شدت با آنان برخورد می کرد. این سخنی است در مورد این شخصیت، که دوست و دشمن به آن معترفند. کمتر اتفاق افتاده در منطقه که کسی پست و مال و منال داشته باشد چشمش به ناموس دیگران نباشد ولی او یگانه روزگار بود کجایند آن مادران روزگار تا چنین فرزندانی را بزایند؟!

این زمین و جر بعدها در زمان حیات خود حاج سیدآقا به باجناقش حاج آقاعلی فروخته شد.

خاطراتی از شجاعت و توانمندی زنده یادحاج آقاعلی عزیززاده را در فرصتی مناسب تقدیم خواهیم کرد.

                 

برای شادی روح این رفتگان یک حمد و سه سوره را تلاوت می کنیم.

روحشان شاد و یاد و خاطرتشان گرامی باد






نوع مطلب : خاطرات تلخ و شیرین، 
برچسب ها : خاطره ای از زندگی حاج آقا علی عزیززاده آرایی،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 11 بهمن 1394

 از راست: محمد عابدی آرایی، زنده یاد پهلوان مرحوم حاج زین العابدین عابدی آرایی، ؟ شابابانیاء

از راست: محمد عابدی  زنده یاد مرحوم عیسی ببو علیزاده از مبارزان با استبداد و زندانی سیاسی در دهه های 30 و 40 و شکارچی معروف منطقه و ؟ شابابانیا

نشسته از چپ: مجید محمد نژاد نماینده کلاس، یزدان میرزاده، سعید گتابی، ابوذر نصرالله زاده، داریوش غلامی، منوچهر نصرالله زاده، قباد خلیلی
ایستاده از راست: شکری معلم حرفه و فن و معاون،؟ غفاری، علی داوودی، کریم فضل الله زاده، یارعلی میرزاده، شهرزاد اوصیاء، امین ؟، منوچهر؟ و معلم ورزش؟ مدرسه راهنمایی شهید مدرس نوشیروانکلا که بانی و سازنده آن مرحوم نوشیروانی اند. مدرسه راهنمایی دخترانه در پشت صحنه عکس که بعدها تخریب شد.






نوع مطلب : گالری تصاویر، 
برچسب ها : تصاویری از مردم روستا در سالهای نه چندان دور،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 11 بهمن 1394

حاج سید فرامرز اوصیاء. جمال آقاجان نژاد مشت درمشت همدیگر. یوسفعلی میرزاده . حاج کمال آقاجان نژاد و معلم سپاه دانش استاد جواد جودی پور


حاج سید هادی اوصیاء و پسرعمویش سید حمید، برادرانش سید بهرام و سید کیومرث


نفر وسط پهلوان سید بهرام اوصیاء در کنار سرپهلوانان کشتی لوچو در منطقه



حاج سید مهدی اوصیاء و حاج سید سهراب اوصیاء


از سمت راست: حاج کمال آقاجان نژاد ، مرحوم مشهدی رجب آقاجان نژاد ، حاج عسگری اسماعیل پور و حاج زلفعلی آقاجان نیاء


بسیجی شهید احمد اسماعیل پور


بسیجی شهید احمد اسماعیل پور ایستاده نفر دوم در کنار رزمندگان اسلام


زنده یاد مرحوم حاج آقا علی عزیززاده آرایی از دامداران بزرگ روستا


 دانش آموزان بر مزار زنده یاد سید حسین نوشیروانی از خیرین بزرگ جهان



معلم سپاه دانشی روستا جناب آقای جواد جودی پور از قاین خراسان


دببرآقای طهماسبی..نشسته ازراست عباس آقاجان نژاد.روح اله اسماعیل پور.مهدی عزیززاده آرایی.قاسم نصراله زاده.یحیی میرزازاده.مصطفی مطلبی.علی خمسه بچه قمی کلا.ایستاده از راست نادرنصراله زاده.ابوذرداودی.مرتضی شکری.دبیر.حسین نصراله زاده.شهرام بچه شیخ محله ومرتضی عموزاده


زنده یاد مرحوم دکتر سید پرویز اوصیاء از حقوقدانان و وکلا


بهمن اوصیاء


خانواده اوصیاء


زنده یاد مرحوم سید حاج آقا اوصیاء بانی تکیه و سقانفار و آسیابان و صاحب کارخانه شالیکوبی در روستا





نوع مطلب : گالری تصاویر، 
برچسب ها : تصاویر قدیمی معلم کلایی ها،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 6 بهمن 1394
از خرداد کم آبی ها شروع می شد نه بارانی نه ابری! کشاورزانی که در بالاخرابه شالیزار داشتند هر سال مصیبت داشتند شالی ها جفت پر شده از تشنگی له له می زدند زمین چنان ترک بر می داشت که پا را اگر مواظب نبودی داخل ترک ها فرو می رفت.
باوجود آنکه دانش آموز بودیم شب و روز نداشتیم با یک دست کتاب مسیر طولانی از خانه تا سر چاه را با پای پیاده طی می کردیم. زمین زنده یاد مش رجب آقاجان نژاد در نزدیکی زمین ما بود چاه او هم در کنار خیابان. در یکی از روزها دیدم داخل چاه و موتورخانه سر و صدا می آمد جلو تر رفتم مش رجب مشغول هندل زدن بود موتور پمپ آب سر و کله نداشت اگه صاحب شرکت و سازنده اش می دید آن را نمی شناخت کاملاً سیاه و پرکنده. سلام کردم. پیراهن را از تنش درآورده بود با همان حالت عرق کرده دست های سیاه جواب سلامم را داد از آن لحظه ای که آمدم چهار پنج باری هندل زد موتور روشن بشو نبود. فضولی کردم و گفتم موتور شما که 7.5 اسب است مال ما 4.5 اسب. مال ما اگه روشن نشود هواکش را درمی آوریم و یه ته استکانی به سلامتی اش روغن داخلش می ریزیم با نیم هندل روش می شود.
خدا بیامرز گفت حالا کار به جایی رسیده فرزند خلنگ هم به من موتور روشن کردن یاد بدهد. گفتم که ناراحت نشو حالا یه امتحانی بکن. هواکش را درآورد و کمی روغن ریخت، رفت تا هندل بزند گفتم برعکس بگردان موتور خفه کرده. دو سه دور برعکس چرخاند و هندل زد موتور روشن شد. آب بالا آمد شیلگ دو اینچی بود چهار تا شیلگ برگشتی آب بالا آمده را داخل چاه می ریخت خارته خارته صدا می کرد اگه این کار را نمی کرد موتور و پمپ بدون آب بالا آوردن روشن باقی می ماند و شیلگ داغ می کرد. به اندازه یک بند انگشت آب به داخل زمین می رفت گفتم عمو! این همه آب که به داخل چاه می رود پس چی داخل زمین می شود؟
شالیزارش از کم آبی زرد شده بود دو رنگ بود نزدیک چاه سرزنده تر آن عقب ترها واویلا و منتظر باران. البته وضع چاه اب ما هم بهتر از این نبود زنده یاد مرحوم پهلوان حاج زین العابدین عابدی را خدا رحمت کند! چاه او آب خوبی داشت در مواقع خطر چند کیسه شالی می گرفت و آب کمکی به زمین های همسایه می داد اما دو سه سالی مردم تمام زمین ها را در هنگام خوشه دادن رها کردند ازدرد آن اشک از چشمان جاری می شد آخه رزق و روزی یکسال بود نمی شد کاری کرد.

خدا مش رجب را رحمتش کند عمر کوتاهی داشت اما شوخ طبع بود همان مقدار زمینی که پدرش در اختیارش قرار داده بود درآن کار می کرد و تلاش خستگی ناپذیر داشت عرق می ریخت و به خانواده خدمت می کرد. او بر اثر عارضه دیابت به دیار ابدی شتافت او سالهایی زیادی می بایست در میان مردم زندگی می کرد. اما اجل مهلتش نداد.
شنیدن سختی های آن سالها هم خالی از لطف نیست.
روحش شاد و یاد و خاطره اش گرامی باد

تصاویری از آن مرحوم و با تشکر از خانواده محترمش جهت ارسال:









نوع مطلب : خاطرات تلخ و شیرین، 
برچسب ها : یاد آنروزها بخیر!،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 5 بهمن 1394




نوع مطلب : گالری تصاویر، 
برچسب ها : تصویری زیر خاکی از جوانان روستا،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 4 بهمن 1394





نفرات : ؟ - زنده یاد پهلوان حاج زین العابدین عابدی آرایی - معلم سپاه دانشی جواد جودی پور از مشهد مقدس


دخترا ملوس. شهین کوچولو. عذرا  علیزاده. پروین هدایتی. گتابی   پسرا.  جمشید داودی نورزاده و سقا و...  
 











از استاد بزرگوار جناب اقای جواد جودی پور به خاطر در اختیار گذاشتن این تصاویر ارزشمند نهایت تشکر را داریم
100 سال دیگر در کانون گرم خانواده تنی سالم و روحیه ای شاداب داشته باشند. ما معلم کلایی ها قدردان زحمات چنین معلمانی هستیم که زادگاه و خانه و خانواده خود را رها کردند و به روستای ما آمدند تا به ما کودکان سواد و دانش و ادب بیاموزند.




نوع مطلب : گالری تصاویر، چهره های ماندگار، 
برچسب ها : تصاویر معلم سپاه دانشی در دهه 50 جناب آقای جواد جودی پور،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 3 بهمن 1394





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی