تبلیغات
روستای معلم كلا دیار سرداران، پهلوانان و نام آوران(مارمه کلای بابل) - مطالب شهدا
روستای معلم كلا دیار سرداران، پهلوانان و نام آوران(مارمه کلای بابل)
به کانال فرهیختگان معلم کلا بپیوندید و آن را به اقوام و دوستان خود معرفی کنید moallemkela@
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


با سلام!
این وبلاگ به توصیه و تشویق بسیاری از معلم كلایی های فرهنگ دوست طراحی گردیده و امیداست كه ادامه كار با راهنمایی ها و كمك های عزیزان امكان پذیر گردد تا بتوانیم در تعالی فرهنگ غنی روستا و انعكاس آن در دهكده جهانی قدمی هر چند كوچك بر داریم.
روستای معلم كلا در جنوب شهر بابل ( جاده قدیم بابل – آمل) واقع شده است دارای ۳۵۰۰۰۰مترمربع مساحت است و از سمت شمال به روستای قمی کلا راه آسفالته دارد و درسمت جنوب دشت وسیع و وصل به روستای میر کلا می باشد ودرسمت شرق راه مال رو به روستای گلچوب و راه آسفالت به روستای درزی کلا دارد ودرسمت غرب به روستای كلاگرسرا و رود خانه ی كلارود و با جاده آسفالته به روستای شوبکلا ارتباط دارد. البته بیشتر رفت و آمدها از مسیر شمالی برقرار است.
فاصله روستا تا مرکز شهرستان بابل ۱۵کیلومتر است و در روزهای سه شنبه در كنار گلزار شهدا بازار هفتگی برقرار است به نام سه شنبه بازار و تعدادی از زنان پرتلاش این روستا محصولات زراعی خود از قبیل سبزیجات، سیفی جات و ... را در این بازار محلی به فروش می رسانند...

هشدار: انتشار و چاپ هرگونه اطلاعات از این وبلاگ به نام خود و بدون اجازه از مدیر آن و بدون درج نام و نام خانوادگی مدیر و نام وبلاگ شرعا حرام بوده و پیگرد قانونی دارد.

مدیر وبلاگ :حسین عزیزپور معلم


نام، یاد و خاطرات شهدای والامقام، جانبازان و ایثارگران عزیز هشت سال دفاع مقدس را    گرامی می داریم.




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها : شهدای روستا شاهدان شهر بابل،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 1 مهر 1394
در شب شهادت یادگار حماسه کربلا حضرت امام محمد باقرعلیه السلام یادواره ی سرداران و 33 شهید والامقام روستای بیشه سر بابل در 29 شهریور 94 با حضور حماسی خانواده های معظم شهدا و مردم شهیدپرور برگزار شد. سردار میرشکار سخنران این مراسم باشکوه بودند که در مورد حماسه کربلای 4 و خاطرات آن عملیات مطالبی را ایراد فرمودند. مداح مراسم هم جناب آقای بنی فاطمی بودند و یکی از شاعران عرصه ی دفاع مقدس نیز غزل هایی را قرائت نمودند.
در حاشیه ی مراسم هم از کتاب زندگینامه شهدا و خاطرات ارزشمند آنان رونمایی شد. کوچه های روستای بیشه سر عطر و بوی حماسه و شهادت می داد. نمایشگاه زیبایی را ستاد یادواره ی شهدای روستا تدارک دیده بودند که در نوع خود بی نظیر بود.

تصاویر این مراسم باشکوه:


سخنران: سردار میرشکار






قرائت دکلمه توسط نوه ی یکی از شهدای روستا


حضور حماسی مردم شهیدپرور منطقه و خانواده هایی از دو روستای معلم کلا و کلاگرسرا


رونمایی از کتاب خاطرات شهدای روستا

قرائت اشعار و غزل های حماسی و یادی از شهدای کربلای 4







نوع مطلب : اخبار روستا و منطقه، شهدا، 
برچسب ها : یادواره ی شهدای بیشه سر بابل،
لینک های مرتبط :
          
دوشنبه 30 شهریور 1394

  بچه مدرسه ای بودم در مدرسه شهیـد رضازاده  روستا، شهیـد بزرگوار صدیف جوانان و نوجوانان حتی ما بچه دبستانی ها را در مسجد جمع می كردند و مراسم دعا برگزار می كردند نماز مغرب و عشا را كه با هم در آن مسجد كوچك به جماعت می خواندیم بعد از برگزاری دعا كه بیشتر زیارت عاشورا بود به خانه می آمدیم شام را كه می خوردیم دوباره در جلسات مسجد شركت می كردیم و تا اذان صبح به نماز شب و دعا و قرآن خواندن مشغول بودیم ما كه كوچكتر بودیم خسته كه می شدیم به خواب می رفتیم بارها اتفاق افتاده بود كه صدیف مرا بیدار می كردند و می گفتند كه پدر بزرگت آمده نگران توست بیا برو به خانه ات بخواب. اما من دوست داشتم با آن بچه های با صفا، همراه باشم. پدربزرگم می گفت كراهت دارد آدم در مسجد بخوابد ممكن است مسجد را نجس كنید. من این مسائل را درك نمی كردم. نماز صبح را كه می خواندیم همه ی ما را به صف می كردند نرم نرمك دویدن را شروع می كردیم و همه باهم اشعاری را كه همراه با گام زدن بود می خواندیم. از در مسجد به طرف سرازیری مسیر چاه «آرتیزن» و رودخانه «كلارود» می دویدیم و برگشت از مسیر «سلمان تپه» به طرف «حمام قدیمی» و به «بالا خرابه» می رفتیم  و حركات كششی را در زمین خودشان «بالاخرابه» انجام می دادیم یادم نمی رود او تأكید بر آمادگی جسمانی داشتند و می گفتند برای دفاع از مملكت باید بدنی قوی داشت و بچه ها را وادار می كردند به پشت خوابیده و او و یكی دو نفر دیگر روی شكم های بچه ها راه می رفتند و یا می دویدند. آفتاب كه بالا می آمد هر كس به دنبال كار خود می رفت. تا ایشان در روستا بودند همین بساط بود تا زمانی كه خبر شهادتش را برایمان آوردند روستا غرق در ماتم شده بود، كسی باورش نمی شد.

 

خصوصیات والا و تقوای این شهیـد بزرگوار  موجب شده بود كه در مدت زمان كوتاهی كه از حضور حماسی او در جبهه ها نگذشته بود به درجه ی فرماندهی نائل آمدند. یكی از راویان كه از همرزمان ایشان بودند در سال 86 با دانشجویان به راهیان نور رفته بودم خاطراتی از ایثارگری و رشادت های ایشان برایمان تعریف كرد كه اشك بی اختیار سرازیر می شد

     مادر بزرگوارشان كه «رقیه خاله» صدایش می كردیم او را از نزدیك می شناختیم؛ همیشه اهل نماز و دعا بود در خانه منبری داشتند و همیشه مراسم سفره و روضه خوانی برقرار می كردند. از فراق این فرزند طاقت نیاورد و بعد ازیكی دو سال كه از شهادت صدیف نگذشته بود كه صبحگاهان بعد از دوشیدن شیر گاو، داخل حیاط خانه، دعوت حق را لبیك گفت. بعد از یكی دو سال از رحلت این مادر شهیـد، نوه اش «احمد اسماعیل پور» كه همكلاسی این حقیر بودند نیز برای گرفتن انتقام خون عمویش به جبهه های حق شتافتند و شربت شهادت نوشیدند. پیكر مطهر این دو شهیـد بزرگوار بعد از سالها كه از شهادتشان گذشته بود در زادگاهشان روستای معـلم كلا آرام گرفتند.

  ما از این كاروان جا ماندیم و ...

روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

اگر بگویم كه سربازعشق بودی بی دریغ اغراق نكرده بودم.

 اگر بگویم كه بر بال فرشتگان نشستی و پرواز كردی از زبان نگفتم: سخن از دل است؛ دلی آكنده از عشق، دلی كه سالها خون خورد و عشق تو را به جان خرید.

   ای عزیز:

 اگر امروز برسنگ قبرت نوشته اند شهید گمنام، اگر امروز آنهایی كه بر سر مزار  تو می آیند وتو را با نام شهید گمنام می خوانند، ولی گویی كه من هزارسال با تو آشنا بوده ام.

 اگر تو را ندیدم  ولی در قلبم احساس كرده ام كه بخشی از وجودم هستی.

 بگو می شود كه آدم اعضای وجودش را فراموش كند؟!

 بگو می شود پرنده ی عاشق بدون امید در هوای عشق پر زند؟! افسوس كه قلبم در برابر  تو هیچ است و زبانم در برابرت از حركت باز می ایستد و تفكر در مقابل .....

 چگونه می توان از این همه بزرگی سخن گفت؟ چگونه وجودی كوچك در مقابل این همه قداست اظهار وجود كند؟

 نمی دانم آنقدر پاك هستم كه پای بر سر مزارت گذاشتم؟! نمی دانم خود را لایق این می دانم كه با تو سخن بگویم؟!

 ولی این را می دانم كه با پای خود نیامده ام، بلكه با دلم آمدم.

 اگر چندین بار از كنارت گذشتم می توانستم نیایم ولی تو خود مرا خواندی.

 نمی دانم كدام زمزمه مرا به سوی تو خواند؟! نمی دانم از كدام طرف به سوی تو آمدم؟!

 نمی دانم دلم به حال گمنامی تو سوخت یا به حال گمنامی خودم؟!

 آمدم بر سر مزارت تا خود را پیدا كنم. بدانم كیستم؟ ....................





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

شهید جواد محمد زاده فرزند حاج رحمت نانوا یك سرباز شجاع بود زمانی كه پیكر مطهرش را به روستا آوردند تا در گلزار شهدا آرام بگیرد همرزمانش از شجاعت هایش می گفتند خودم را به آنها نزدیك می كردم و به خاطرات آنها گوش می كردم یكی می گفت: «فاصله ما با عراقی ها خیلی نزدیك بود به فاصله 200 متر و همدیگر را می دیدیم كسی جرأت نمی كرد سرش را بلند كند كه سربازان تك تیر انداز عراقی پیشانی را هدف قرار می دادند كه شهید جواد محمد زاده بلند می شد و به بالای خاكریز می رفت و دشمنان را به درك واصل می كرد و به خاطر آنكه به یاران خود روحیه و امیدواری بدهد رجز خوانی هم می كرد همیشه این شهید شجاعانه مبارزه می كرد و در میان گروهان الگو شده بود.» سرانجام در یكی از روزها كه بر بالای خاكریز چشم در چشم دشمن و مردانه ایستاده بود شجاعانه و دلاورانه با اسلحه خود به طرف دشمنان بعثی تیراندازی می كرد، مورد هدف تك تیرانداز دشمن بعثی قرار گرفت و شربت شهادت نوشید و به دیدار ارباب بی كفنش حضرت اباعبدالله الحسین - علیه السلام - رهسپار شد. آن خنده های زیبایش و چهره بشاشش همیشه و وقت و بی وقت به یادم می آید دلم برایش تنگ می شود.

 شما هم خاطرات خوب خود از این شهید و دیگر شهدای والا مقام این روستا را در قسمت نظرات بنویسید.

 روحش شاد و یاد و خاطره اش گرامی باد

 راهش پر رهرو باد  





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

 شهید محمد علی رضازاده همسر حاج سلطان بانو (سلطون) شغلش فروشندگی بود از سیمان و غیره؛ تابستان ها هندوانه و خربزه به روستا می آورد و بیرون درب حیاط خانه خود و كنار خیابان كه محوطه بازی بود بساط می كرد و مردم برای خرید به آنجا می رفتند. در آن سال ها مثل این روزها وسیله نقلیه ایی در روستا نبود كه مرتب گرد و خاك هوا كنند. پدربزرگم هم بیشتر روزها دستم را می گرفت و به خانه اش می برد محمد علی كه زیاد به شهرهای مختلف در رفت و آمد بود خبرهای شهرها را برای ما تعریف می كرد خیلی خوش صحبت و بزله گو بود همسرش حاج سلطان هم از ما پذیرایی می كرد.

  یادم است آخرین باری كه او را دیدم سنش بالای 50  سال می رسید پاییز بود برای خرید سیمان به تهران رفته بود و دیگر برنگشت مدتها خانواده و دوستان منتظرش شدند ولی بعد از انقلاب خبر آوردند كه در راهپیمایی روزهای انقلاب در تهران به دست ایادی شاه به شهادت رسید و شهدای این راهپیمایی ها را در بهشت زهرا (س) دفن می كردند كه پس از سال ها مزارش را یافتند و در روستا هم مقبره یادبودی هم برایش احداث نمودند. مدرسه ابتدایی این روستا هم مزین به نام این شهید والامقام است؛ «مدرسه شهید محمد علی رضازاده»

  این شهید تنها یك پسر نوجوان داشت كه در قبل از انقلاب و در فصل زمستان كه از روستای گلچوب به روستا برمی گشت داخل چاه پر از آب زمین كشاورزی غرق شد و درگذشت. دخترانش در روستاهای دیگر ازدواج كردند و همسرش، حاج سلطان بانو (سلطون) سالهای باقیمانده عمر خود را تنهایی در یك خانه قدیمی و گلی زندگی كرد هر وقت از بچگی او را می دیدیم و سلام می كردیم با لبخند جواب سلام ما را می داد و احوال پرسی می كرد او هم مانند همسر شهیدش با ما خوش برخورد بود دو سه سالی است كه این مادربزرگ خوب روستای ما دعوت حق را لبیك گفت.

 روحشان شاد و یادشان گرامی باد





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

در مدرسه شهید محمد علی رضازاده روستای زیبایمان معلم كلا درس می خواندیم شهید احمد اسماعبل پور یك پایه از ما بالاتر بود و او كه در كلاس سوم ابتدایی درس می خواند معلمش آقای «ج»  بود از روستای «گ» و خیلی خشن بود نمونه ای از این خشونت: زنگ ورزش داشتیم در كلاس این معلم باز بود و معلم مشغول دیكته گفتن بود از كنار درب كلاسش رد شدم و یك نگاهی هم به داخل كلاس كردم یكی برایم دست تكان داده بود معلم متوجه ماجرا شد سرش را برگرداند تا مرا دید انگار قاتل را دیده قد كشیده و لاغر داشت اخم ها در هم كشیده؛ صدایم كرد اخلاقش را می دانستم نمی توانستم فرار كنم به او نزدیك شدم یقه مرا گرفت با یك تیپ پا چنانم زد كه از داخل كلاسش و از بالای سالن پرت شدم پایین و سرم به میله پرچم داخل حیاط اصابت كرد و صدای گریه ام در آمد. دویدم و به نزد معلم بسیار خوبم آقای اسماعیل باباپور رفتم و جریان را تعریف كردم چیزی نگفت و سكوت كرد و تنها سرش را تكان داد او هم اخلاقش را می دانست به خانه كه رفتم جریان را به پدربزرگم گفتم. سر و كمرم به خاطر آن ضربه شدید خیلی درد می كرد. فردایش او به همراهم به مدرسه آمد معلم «ج» را به كناری كشید او را نصیحت كرد كه دیگر با بچه ها چنین رفتاری نداشته باشد و البته كنارتر ایستاده بودم كمی تهدیدش كرد و برایش خط و نشان كشید.

 او به بهانه های مختلف احمد را اذیت می كرد و در زنگ های تفریح وادارش می كرد كه كارهایی انجام بدهد كه شرم دارم آنها را بنویسم.

  این معلم از آن جایی كه خداوند به او اولاد نمی داد همیشه عصبی بود همسرش از روستای قمی كلا و از بستگانمان بود تعجب می كنم كه من و شهید احمد هر دو با او فامیل بودیم و ما را می شناخت او داماد خانوادگی ما می شد چرا با ما اینطور برخورد می كرد؟ نمی دانم كه نمی دانم. سال بعد از آن مدرسه به جایی دیگر منتقل شد و به جایش یك خانم معلم مهربان به مدرسه ما آمد. هم احمد از دستش راحت شد هم دیگر بچه ها به خصوص این حقیر. از آن سال تا به حال او را ندیده ام خیلی دوست دارم او را ببینم ولی هر چند وقت یك بار آقای باباپور را می بیبم به او ابراز ارادت می كنم و او را در آغوش می گیرم معلمی بود بسیار دوست داشتنی.

 روزی را به یاد دارم كه مادربزرگم به مسجد روستا می رفت و من همراهش بودم و می خواستم سر زمین بروم كه به سه راهی شركت نفت رسیدیم شهید احمد به طرف پایین می آمد به خاله اش سلام كرد و بعد از احوال پرسی مادربزرگ به او گفت كه از مادرت شنیدم مثل عمویت به جبهه رفتی؟ گفت: آره خاله جان به او گفت دیگر این كار را نكن عمویت رفته و شهید شده وظیفه خانواده شما تمام است تو هنوز شاربت سبز نشده خیلی زود است بروی صبر كن چند سال دیگر بزرگتر بشوی آن وقت برو. احمد گفت: به روی چشم خاله و خداحافظی كردند و از آن روز دیگر احمد را ندیدیم كه ندیدم. احمد با آن سن كم و در آغاز نوجوانی، دفاع از دین و میهن را وظیفه خود می دانست و رفت و رفت با عموی خود دیدار كرد خبر آوردند كه احمد هم شهید شده این دومین خواهرزاده مادربزرگم بود به سر و سینه خود می زد رفتیم تشیع جنازه همه بستگان نزدیك، این شهید را در آغوش گرفتند و بوسیدند الا مادرش، كه قبول نمی كرد می گفت این پسرم نیست و پسرم برتن خود خالی سیاه رنگ داشت اما این شهید آن خال سیاه را ندارد هرچه پدر احمد اصرار می كرد فایده نداشت این گذشت و مراسم ها گرفتند و مدت زمانی گذشت با باقر و عبدالله و دیگر دوستان در پشت جر زنده یاد كربلایی محسن مشغول درس خواندن و آماده شدن برای امتحان خرداد بودیم كه بلندگوی مسجد اطلاعیه ای را پخش كرد مبنی بر این كه امروز تشیع جنازه شهید احمد اسماعیل پور است بیایید شركت داشته باشید من به باقر نگاه می كردم باقر به عبدالله كه این یعنی چه؟ ما مگر چند تا احمد اسماعیل پور داریم و یا یك شهید را چند باقر تشیع جنازه می كنند باور نكردنی بود كتاب ها را بستیم به طرف روستا حركت كردیم تا در مراسم شركت كنیم . به گلزار شهدا رسیدم صحبت ها بر این بود كه این شهید سر در بدن ندارد و سرش را در كردستان بریدند و كفش كتانی هنوز در پایش بود آن خال سیاه بر بدنش دیده شد و دل این مادر آرام گرفت و فرزند شهیدش را در آغوش گرفت و بوسید. او همانند ارباب بی سر و بی كفنش امام حسین – علیه السلام – به لقاء الله پیوست و افتخار یافت كه جوان ترین شهید روستا باشد.

 روحش شاد و یاد و خاطره اش گرامی باد

 راهش پر رهرو باد   





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

پاسخ رییس جمهور شهید محمد علی رجایی به پیام های تبریك مردم به مناسبت پیروزی خود در انتخابات رییس جمهوری:

 «از درگاه احدیت مسئلت دارم كه به این جانب توفیق دهد تا دین خود را به اسلام و محرومین و محرومان و مستضعفان ادا كنم. از ارواح طیبه رسول خدا (ص) و ائمه هدا می خواهم كه این جانب را در گامهایی كه در جهت رضای خدا و خواست امام و مصلحت مردم برمی دارم یاری فرمایند و از هر گونه لغزشی محفوظ بدارند

 طرح شهید رجایی كه كمك هزینه ای بوده كه ماهانه برای سالمندان بالای 60 سال اختصاص داده می شد و به آنان پرداخت می شد از خدمات ارزنده این شهید بزرگوار است و این خدمتی بزرگ بود كه اولین بار در ایران اسلامی پیاده می شد و مرهمی بود بر زخم های كشاورزان از كار افتاده و فقیر و نیازمند.

 سرانجام در ساعت 3 بعداز ظهر روز هشت شهریور در پی انفجار بمب جا گذاشته شده در یك كیف دستی و در محل دفتر نخست وزیری به شهادت می رسند. در آن روز در حال دروی شالی در زمین داخل حیاط خانه بودیم كه رادیو این خبر را اعلام كرد و از این خبر بسیار ناراحت شدیم.

 روحمان با یادشان شاد و راهشان پر رهرو باد

 

هفته دولت را به همه دولتمردانی كه همانند شهیدان رجایی و باهنر خدمتگزار واقعی مردم مؤمن و شریف ایران اسلامی و محرومین جامعه می باشند تبریك عرض می نماییم.





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

جناب آقای سوخته سرایی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس از شهید ابراهیم حسن نتاج می گوید در حالیکه مرواریدهای اشك از گونه هایش آرام آرام سرازیر می گردد:

 «شهید ابراهیم از برو بچه های بابلی بوده كه در میان ما بچه های گرگان و علی آباد و دیگر شهرهای شرقی آن زمان استان مازندران تك و تنها و غریب مانده بود با هم محلی صحبت می كردیم او محاسنی بلند و چهره ای نورانی داشته نماز شب او قضا نمی شد از همان اول كه او را دیدیم مشخص بود از شهداست و بزودی به فیض شهادت نائل می شود.

 بچه های گرگانی خیلی با او شوخی می كردند و بلند بلند می خندیدند. بچه ها از هر سوژه برای این رزمنده بابلی استفاده كرده بساط مزاح و خنده برپا می كردند.

 شهید ابراهیم یك روز در مورد انواع نان صحبت می كرد كه به كلمه  «كِنجی نان» رسید تا گفت «كِنجی» بچه ها از این پس نامش را «ابراهیم كِنجی» گذاشته بودند و او را هم به این نام صدا می كردند. گویش شهرهای مختلف مازندران كمی با هم تفاوت دارد. وقتی با این وضعیت روبرو می شد سرش پایین می انداخت و صورت مباركش سرخ می شد من از همه بچه ها بزرگتر بودم و آنها را نصیحت می كردم كه ناراحتش نكنند و می گفتم: می بینید كه صورتش از ناراحتی سرخ شده و از روی حجب و حیا اعتراضی نمی كند. چرا خجالت نمی كشید؟ او كه به شما آزاری نمی رساند او حتی ناراحتی خود را ابراز نمی كند او حتی یك بار به شما نگفت كه مرا به این نام صدا نزنید.

 شما رزمندگان دست از سرش بردارید كه او تمام شب را به دعا و نماز و مناجات سحر می كند.

 او شایستگی شهادت داشت از كردار و رفتار او معلوم بود او در چند روز بعد در عملیاتی به شهادت رسید.

 روحمان به میمنت نام و خاطره این شهید شاد باد

 یادآوری: از دوستانی كه از زادگاه و گلزار این شهید و خاطرات او اطلاع دارند در قسمت نظرات ما را یاری رسانند 





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها : شهیدابراهیم حسن نتاج،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

برادر بزرگم «شهید محمدرضا» در نوجوانی خیلی بازیگوش و فعال بود در خانه آرام و قرار نداشت خیلی شلوغ بازی می کرد. او مقطع ابتدایی را در روستای شوب کلا گذراند و مقطع راهنمایی در روستای صلحدارکلا (سه راه کلا) تحصیل کرد و برای مقطع دبیرستان به بابل رفت و در هنرستان 410 مرحوم نوشیروانی در رشته مکانیک مدرک دیپلم را اخذ کرد. بعد از شهادتش مدیر هنرستان به اتفاق مسئولین و دبیران به روستای معلم کلا آمدند و مدرک دیپلمش را تحویل دادند و الان در داخل محفظه بارگاه ملکوتی این شهید موجود است.

 از قول مادر مرحومه اش می گوید: «محمدرضا از فعالان مسجد و محل بود و در کتابخانه مسجد فعالیت می کرد با بسیج خیلی همکاری می کرد و بچه های همسن و سال و کوچکتر را با روحیه خوبی که داشت راهنمایی می کرد. در مراسماتی نظیر دعای کمیل و دیگر برنامه ها هم در روستای خودش و هم در روستاهای اطراف شرکت فعال داشت.

این شهید والامقام بچه های روستا را برای رفتن به جبهه و دفاع از دین و ناموس، تشویق می کرد و آنها را جمع می کرد و راهی جبهه های حق علیه باطل می نمود

 او در زمان کار و کشاورزی بازوی توانمند پدر بود و در کارها به او کمک می کرد.

 شهید محمدرضا اولین باری که به صورت بسیجی و داوطلبی به جبهه رفت آموزش دیده نبود تنها 13 روز در جبهه بود که مصادف شد با عملیات رمضان و در همین عملیات به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

 مادر بزرگوارش سالهاست که به دیدار فرزند شهیدش شتافته و همنشین حضرت زهرای مرضیه(س) می باشد. به شرط بقای عمرم در فرصتی دیگر از خاطرات پدر بزرگوار این شهید جناب آقای حاج براری آقاجانپور در این وبلاگ درج خواهد شد.

 یاد و خاطره اش جاودانه باد و روحمان به برکت نام مبارکش شاد

 با تشکر از برادر شهید جناب آقای فرشاد آقاجانپور و دو فرزند برومندش آقا حسام و آقا حسین





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها : شهید محمدرضا آقاجانپورمعلم،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394

آقاسید صمدی متولد 1336 است. كارش كشاورزی است و روغن كشی كنجد. او دارای همسر و فرزندان بوده كه به ندا و فرمان امام خمینی(ره) لبیك گفته و به جبهه های دفاع از دین و میهن رهسپار شد در عملیات های منطقه شلمچه و هویزه شركت داشته و همرزم بابلی او جلال در عملیات كربلای 5 به شهادت می رسد و خودش هم در این عملیات ها تك تیرانداز بوده است. به فرموده خودش: «در شلمچه عملیات ها سخت بود و روزها روز محشر. تن به تن می جنگیدیم و تمام زمین و زمان نارنجك بود و آتش. زمین را به آتش می كشیدند و آتش سنگین كه قابل توصیف نیست. ما 8 نفر از یك روستا بودیم كه همه متأهل و صاحب فرزندان. همه ما یك جا بودیم منطقه، دیوار آتش بود طوری آتش را مهیا دیده بودند كه نیروها جا بجا نشوند و به راحتی طرف مقابل را شكست بدهند.

بی سیم چی شهید شد شهید جلال بابلی بی سیم را گرفت و من او را راهنمایی می كردم و رمزها را به او می گفتم و او هم با بی سیم به پشت جبهه اعلام می كرد.

ارزش كار یك تك تیر انداز به اندازه 100 نفر نیرو است علاقه زیادی داشتم كه در خط مقدم باشم و این میسر نبود مگر این كه تك تیرانداز باشد و رفتم خط دیدم كه خیلی آتش است بمب ها و خمپاره ها سینه زمین را می شكافند و همه چیز را به غباری تبدیل می كنند همه چیز پاره پاره می شد.از خط مقدم مرا به خط سوم بردند خبر دادند كه عراقی ها به كنا ماهی پیشروی كرده اند حاج حسین بصیر در آن زمان قائم مقام لشكر 25 كربلا بود خدا او را رحمت كند با یك قایق 6 نفره و با یك قایقران هم ولایتی رفتیم به كانال ماهی كه عرض آن 10 متر بود و طول زیادی داشت كه چشم كار نمی كرد این كانال به تمامی تله های انفجاری بود و نارنجك. غواصان خیلی كمكمان كردند واقعاً رشادت از خود نشان دادند و مسیر را شبانه از زیر آب باز می كردند تا رزمندگان با قایق توانستند این مسیر را تصرف كنند. ما نیز شبانه این منطقه را به تصرف سپاه اسلام درآوردیم.

دشمنان خیلی ترسو بودند زمانی كه به خاكریز می رسیدیم و تصرف می كردیم با تك تیراندازها عراقی ها را می زدیم به سرعت جنگ تن به تن شروع می شد. دشمن به سمت ما منّور می زد كه روز می شد. كلاه خودها برق می زد و به راحتی تك تیراندازها به هدف می زدند و پیشانی رزمندگان اسلام را به تیر می بستند و تا صبح این درگیری ادامه پیدا می كرد. وقتی تله های انفجاری عمل می كردند و منفجر می شدند ماهی ها تا صد متر به آسمان پرتاب می شدند.

حدود 10 عدد نارنجك به همراه داخل كوله داشتم كه بند كوله پاره شد چند بسته فشنگ و ماسك و آمپول ضد شیمیایی و گاز خردل و ... داخل كوله داشتم. در آن زمان جوان بودم و نیروی زیادی در بدن داشتم.

با حاج حسین بصیر همراه بودم او قدی متوسط و محاسن بلند و چهره ای نورانی داشت كه از پاكی قلب او خبر می داد. در هنگام شب، به او گفتم: «حاجی! عراقی ها كجایند تا پدرشان درآورم؟» گفت: « همین جا هستند. بیا و نگاه كن.» دوربینش را داد و نگاه كردم دیدم و گفتم: «این كه 50 متر نمی شود.» خیلی تعجب كردم و به او گفتم: «همه این عراقی ها را تك تك با این تك تیرانداز می زنم بنشین و نگاه كن.» عراقی ها دو دوشكاچی داشتند در سه محور به آنها حمله كردیم به صورت نعل اسبی حمله كردیم كه فرمانده دسته ما آقای مرندی گنبدی به شهادت رسید. امیر میرآئیز هم همرزم ما بود كه جانباز شد كالیبر 75 به پای مباركش اصابت كرد او هم داوطلب بود و متأهل و دارای فرزند.

بازوی سمت راستم در شلمچه و كانال ماهی تیر خورد و جریانش این بود كه وقتی تیرهایم تمام شد عراقی در نزدیكی ام بود متوجه ماجرا شد خودم را دراز كش كردم زمین پر از گل و لای بود خشابی را پیدا كردم و گل آن را پوشانده بود گل ها را پاك كردم؛ ولی  عمل نكرد چاره ای نداشتم خود را به داخل گودال پرت كردم كه در همین فرصت ان عراقی به طرفم شلیك كرد و دستم زخمی شد سید علی كمكم كرد و آن را با باند بست.

با وجود آنكه متأهل بودم و دارای فرزندان؛ ولی به عشق امام به جبهه ها می رفتم و از میان آن همه آتش خون زنده برگشتم. ولی خدا مرا زنده نگه داشت تا این خاطرات را برای شما بگویم.

روزی شنیدم كه كه حاج حسین بصیر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. از روستا، رزمندگان و جوانان را جمع كردیم و برای تشیع جنازه پیكر مطهرش به ساری و از آنجا به بابلسر رفتیم. تشیع جنازه با شكوهی بود. در آن زمان سردار مرتضی قربانی فرمانده لشكر 25 كربلا بودند.»

این جانباز و ایثارگر والا مقام، خاطرات بسیاری از دفاع مقدس برایم بیان فرمودند به امید خدا در آینده درج خواهد شد.

یاد و خاطره تمامی این اسوه های ایثار و شهادت جاودانه باد





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها : سردار شهید حاج حسین بصیر،
لینک های مرتبط :
          
جمعه 5 تیر 1394





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی